محمد خزائلى
246
شرح بوستان ( فارسى )
به قدر هنر جست بايد محل * بلندى و نحسى مكن چون زحل ( 1 ) نى بوريا ( 2 ) را بلندى نكوست * كه خاصيت نيشكر خود دروست بدين عقل و همت نخوانم ( 3 ) كست * و گر ميرود صد غلام از پست حكايت ( 6 ) [ چه خوش گفت خرمهرهيى در گلى . . . . ] چه خوش گفت خرمهرهيى در گلى ، * چو برداشتش پرطمع جاهلى : مرا كس نخواهد خريدن به هيچ * به ديوانگى در حريرم مپيچ گيا خود همان قدر دارد كه هست ، * وگر در ميان شقايق ( 4 ) نشست نه منعم به مال از كسى بهتر است * خر ار جل اطلس ( 5 ) بپوشد ، خر است بدين شيوه مرد سخنگوى چست ، * به آب سخن كينه از دل بشست دلآزرده را سخت باشد سخن * چو خصمت بيفتاد ، سستى مكن چو دستت رسد ، مغز دشمن برآر * كه فرصت فرو شويد از دل غبار